تبلیغات
پرواز تا اوج تا بی نهایت - حجاب


السلام علیک یازهرای مرضیه سلام الله علیها

با غرور قدم بگزار دختر چادری!

تو یک نیلوفری!

یک دختر ناز!

یک دختر شیرین!

بخند دختر چادری!

یک دنیا پشت توست!

دنیا دست هایش زیر پای توست!

تو باارزشی نیلوفر من!

دختر چادری!




حجاب و عفاف آسمانی ترین راه به مدینه فاضله است

بانو:  
عرش ِ زیـر پــایـت ، برایـت بهشـت می شـود

وقتی کـه

گـآمـ هـایـت را بـا وِقــار روی آن مینهی... 

و با هر وزش ِ چــادرت ؛

عطـر ِخـُـدا را در فضـا می پراکنی...







گاهی چه شیرین، دلگیرمی شوی وقتی....
چادرت تورامتفاوت می کند.......
باچادری که همراهش اعتقادادت راسخت به بغل گرفته ای
وتنهابه مسیرت ادامه می دهی.....
حتی وقتی دیگران نخواهند همراهیت کنند....




خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟

خانوووووووم… شــماره بدم؟

خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟

خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟

 

این‌ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می‌شنید!

بیچــاره اصلاً اهل این حرف‌ها نبود… این قضیه به شدت آزارش می‌داد.

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگی‌اش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…

شـاید می‌خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی…!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد… خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…

دردش گفتنی نبود…!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شد و کنار ضریح نشست. زیر لب چیزی می‌گفت انگار! خدایا کمکم کن…

چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…

خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنند!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند… به سرعت از آنجا خارج شد… وارد شــــهر شد…

امــــا…اما انگار چیزی شده بود… دیگر کسی او را بد نگاه نمی‌کرد…!

انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی‌کرد!

احساس امنیت کرد… با خود گفت: مگه می شه انقد زود دعام مستجاب شده باشه! فکر کرد شاید اشتباه می‌کند! اما این‌طور نبود!

یک لحظه به خود آمد…

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!






طبقه بندی: حضرت زهراسلام الله علیها،

تاریخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | 06:43 ب.ظ | نویسنده : گمنام زهرا